خدایا تو می بینی
17 دی 1396 توسط سميه الماسي
داستانی عجیب از آیت الله حائری و مامور ساواک: یکبار که مرا به شکنجهگاه بردند دستهایم را از پشت بستند و کیسهای از شن را هم به آن آویختند و مرا روی یکپا نگه داشتند و شکمم را نیشگون گرفتند. من در این حال گفتم: خدایا تو میبینی! وقتی مأمور شکنجه… بیشتر »